... دیروز ، بر دیدگان رویایت تکیه کردیم امروز بر آوار نگاهت ، عشق می سازیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت 14:17 توسط مهسا |
... سکوتت را بر چاهسار درد فریاد بزن و ناله ات را بر بلندای انا الحق آواز کن تا تقدیر ِشوم بر پرده دری ِخویش گواه نباشد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/01ساعت 12:34 توسط مهسا |
هنوز هم نفس می کشم به خاطر تو به خاطر ما به خاطر تمام نفس هايي که در هرم آفتاب در هم تنيده می شوند ودر گلوگاه صبح به پرواز در می آيند.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 22:19 توسط مهسا |

+ نوشته شده در جمعه 1387/12/30ساعت 17:5 توسط مهسا |
نی لبک در دست توست، آواز در بغض من و حنجره در مشت ِ درد o حالا بگو : سرود تازه ، ساز کن!
+ نوشته شده در شنبه 1387/12/10ساعت 19:10 توسط مهسا |
امروز سالگرد تولّد شان است واژه هایم را می گویم امّا – آه پیش از تولّد معنایشان مرگ واژه هایم را به سوگ می نشینم! شعر از: مهسا رضایی
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت 11:3 توسط مهسا
سوالت را جویده جویده در کام فرو بر فرقی نخواهد کرد که بر زبان آید یا بلعیده شود چون تو خود محکوم به پاسخی! 
+ نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 10:58 توسط مهسا |
پروانه ها طعم درد را نمی فهمند ستاره ها بغض شب را در نمی یابند □ هیچ کس در این دنیا انگار مرگ را نمی شناسد □ من اما هر روز املای آن را از انشای بچه ها فرا می گیرم □ و هیچ کس هرگز در این دنیا طعم زندگی را نمی شناسد! شعر از: مهسا رضایی
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت 11:45 توسط مهسا |
اُ نّـه منْ قَتَلَ نفسا بِـغیر نفسٍ او فسادٍ فی الارض فکانما قتل الناس جمیعاً و منْ احیاها فکانما احیا الناسَ جمیعا هر کسی نفسی را بدون حق قصاص و یا بدون علت ایجاد فساد و فتنه در روی زمین به قتل رساند، مثل آن باشد که همه ی مردم را کشته و هر که نفسی را حیات ببخشد مثل آن است که همه ی مردم را حیات بخشیده است. ( سوره مبارکه مائده- آیه 32) 
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/09/03ساعت 11:43 توسط مهسا
تمامی مرزهای ناپیدای زمان را گشته ام حصار تاریک گلویتان را اعماق بی انتهای عشقتان را کوچه های خاموش شهرتان را □ لابه لای واژه های خیس نگاهتان در هیاهوی گنگ شادیهایتان و در زمزمه ی موهوم تنهایی تان پرسه زده ام. □ من سر گردان این فراز و نشیب بی کران سر مست این دست های بی اعتبار جهان □ و هم چنان گشته ام خودم را آدمی را لامحال را □ اما نیافتم آن چه را که دست یازیدم ، از برای آن پس پنجره را « انسان » را می گویم! شعر از: مهسا رضایی (7/5/87) 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:56 توسط مهسا |
لیس اسرع عقوبة من بغی
عقوبتی از عقوبت ظلم سریع تر نیست!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 16:52 توسط مهسا
امروز حوالی صبح بود که خواستم با دستان خود بشمارم این قطره های جان گرفته ی شبنم را □ اما- آه- دیگر مجالم نبود چون چشمان من بدجوری بوی شب ، گرفته بود. ( شعر از : مهسا رضایی )
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 10:37 توسط مهسا |